چشمان طهورا
فدای اون چشات بشم.دیشب خومه عمه بابا (عمه پروین )دعوت بودیم.خیلی گریه کردی.تا حدی که گلوت خشک شده بود و سرفه می کردی.بغلت کردم ،بوسیدمت آروم نمی شدی.رو پا خوابوندمت و روتو با قنداقت پوشوندم و پستونک محبوبت رو بهت دادم تا کم کم آروم شدی.کمی شیر خوردی تا خوابت برد.دلم نمی اومد پایین بذارمت و لی مجبور بودم.نمی دونم چرا سریع اشکات جاری می شه.دوست دارم.می بوسمت.الان که دارم می نویسم دلم برات تنگ شده با اینکه پایین خوابیدی.بابایی می گه اینقدر وابسته نشم.مگه میشه.راست میگه من زود آسیب می بینم. اینم چندتا عکس از چشات و بعد گریه.
امیدوارم از درد اشک نریزه و تمام قطرات الماست مانندت برای لحظات شادیت باشه.




آرامش پس از طوفان


تو بغل مادرجون که کلی واست داستان می گه

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


چشمان طهورا
